|
|
قواعد دوست داشتن |
|
|
قواعد دوست داشتن نكاتي براي زندگي بهتر ... زندگي مانند يك بازي است كه مهره هاي آن دائم در حال جابه جايي هستند. در بهترين حالت آن دو نفر مانند چراغ مه شكن هستند و راه يكديگر را روشن مي كنند. همچنين نقاط ضعف هم را آشكار مي كنند كه موجب رشد دو طرف و پايداري علاقه مي شود اما اين تعادل را چگونه مي توان حفظ كرد؟ خيلي ساده و با رعايت قواعد بازي مي توان اين كار را انجام داد. 3ـ به خود وقت بدهيد 7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد |
||
|
2
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:17 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
تفاوت هاي احساسي بين زن و مرد… (منبع رو نمی دونیم) |
|
|
يكي از موارديكه هميشه گريبانگير دخترها و پسرها بوده است عدم درك تفاوتهاي احساسي بين آنها مي باشد.دخترها مي خواهند بدانند كه چرا مردها اينقدر سردند!واحساس توي مخشان نميرود!…پسرها هم ميخواهند بدانند كه چرا دختر ها منطقي تر نميشوند و همش با احساسات زندگي ميكنند!…اين مورد يك مبحث فوق العاده پيچيده روانشناسي ميباشد.من براي قابل درك شدن آن مجبور شدم مسائل را ساده كنم اميدوارم كه توانسته باشم با اينكار مفهوم علمي آن را برسانم…. اصل روانشناسي:
اما در مورد آقايان مسئله فرق ميكند.اگر از پسري قدرت مردانگي وي را بگيريد آنها اينقدر پوست كلفت هستند كه در كمال پررويي ادامه حيات بدهند!!دليلش اينست كه آنها داراي
يك اخطار كاملاً جدي:
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 7:56 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
جذابيت های تهران |
|
|
در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:
تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد. تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند. تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند. تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند. در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آن. در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند. همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند. تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است. مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند. رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود. ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود. در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 12:27 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
زلزله های مرگبار يک صد سال اخير در جهان |
|
|
در زلزله بم بيش از 26 هزار نفر کشته شدند طی صد سال اخير، زلزله در مناطق مختلف جهان، جان صدها هزار نفر را گرفته و پيشرفت هايی که بشر در زمينه زلزله شناسی کسب کرده، به ميزان ناچيزی از تعداد قربانيان اين فاجعه طبيعی کاسته است. 28 مارس 2005: حدود 1300 نفر در اثر وقوع زلزله ای به بزرگی هشت مميز هفت درجه در مقياس ريشتر سواحل جزيره نياس در اندونزی و واقع در غرب سوماترا کشته شدند. 22 فوريه 2005: 26 دسامبر 2004: 24 فوريه 2004: 26 دسامبر 2003: 21مه 2003: 1 مه 2003: 24 فوريه 2003: 31 اکتبر 2002: 26 ژانويه 2001: 12 نوامبر 1999: 21سپتامبر 1999: 17 اوت 1999: 30 مه 1998: مه 1997: 27 مه 1995: 17 ژانويه 1995: 30 سپتامبر سال 1993: 21 ژوئن 1991: 7 دسامبر 1988: 19 سپتامبر 1985: سپتامبر1978: 28 ژوئيه 1976: 23 دسامبر 1972: 31 مه 1970: 26 ژوئيه 1963: سپتامبر1962: 22 مه 1960: اول سپتامبر 1923: 18 آوريل 1906: |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 15:59 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
تفاوتهاي بين مردان و زنان (طنز) |
|
|
آينده: يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود. موفقيت: يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند. ازدواج: دست خط: آينه: پذيرش اشتباه: |
||
|
2
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 14:24 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
What is Money |
|
|
What is Money? It can buy a house.But not a home. It can buy a clock.But not time. It can buy you a position...But not respect. It can buy you a bed.But not sleep. It can buy you a book.But not knowledge. It can buy you medicine.But not health. It can buy you blood.But not life. So you see money isn't everything.And it often causes pain and suffering. I tell you this because I am your friend.And as your friend I want to take away your pain and suffering!! So send me all your money.And I will suffer for you...CASH only please ! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:39 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی درحکم
یک نامه سر به مهر است، آن را بگشایید. یک سفر است، به آن قدم بگذارید. دردناک است، تحملش کنید. زیباست، چشمان خود را به روی آن بگشاید. طنز است، بر آن بخندید. حیرت انگیز است ،ازآن لذت ببرید. شمع است، آن را روشن کنید. ارزشمنداست، آن را بیهوده تلف نکنید. هدیه است، آن را باز کنید. عشق است، آن را ارزانی بدارید. بی انتهاست، به دنبال آن بروید. انواری نورانی است، در آن بدرخشید.
یک شاخه گل رز را ببویید نگاه کردن به غنچه یک گل می تواند بهترین روش تحریک احساسات باشد.یک غنچه گل رز تهیه نمایید و در طول چهار یا پنج روز شاهد یک گل رز کامل و زیبا باشید . با نگاه کردن به یک گل و یا بوییدن آن ، نگاه شما نیز به زندگی زیبا می شود.
از عشق گفتن همان و در او فتادن همان . پاسکال این جهان،چیزی نیست مگر دام های زنان برای کارمردان . برنارد شاو بی یار در کنار دریا،دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست . همایون بنا درخشان ما نشناخته به هم پیوستیم وچون شناختیم پیوند را گسستیم . ضربالمثل چینی ازدواج آری یا نه؟ کدام نیکوتر است؟ هر کدام را که خود پسندیدی،از آن پشیمان نخواهی شد . سقراط ازدواج یعنی درگیری همیشگی با غول بزرگی که تمام اداب و رسوم را به کام می کشد . بالزاک هرآن کس که ازدواج راچه در لحن یا درعمل بازیچه سازد ، بنیاد اجتماع پاکیزه رابر اندازد . گوته ما هنوز در پی قبله نمایی هستیم که راه کعبه مقصود را در دریای آشفته ازدواج به ما بنمایاند . ایبسن این که بگویم به جاودانه دل باخته ام ،گویی همان است که از یک شمع تا دم مرگ روشنایی بگیرم . تولستوی آه دل مسکین ، من از چه خوانده ام وازآنچه از داستانها سینه به سینه شنیده ام دانستم که راه عشق،اگرعشق است هرگز گسترده وهموارنخواهد بود. شکسپیر |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:46 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
کامبیز و سیندرلا |
|
|
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده .......... به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:7 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
ايا ميدانيد که ... ؟ |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 13:45 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
آخر جملات باحال ... |
|
|
غلامي نزد کسي به سختي تمام روزگار ميگذراند و هر چه به او مي گفتند درخواست فروش خود از صاحب ستمکار بکند مي گفت: بگذرد! تا صاحبش بمرد و زن وي او را به همسري برگزيده اختيار کار و دارايي شوهر سابقبه او سپرد. چون دوستانش به شادي آمده تهنيتش گفتند گفت:اين نيز بگذرد تا عرش به سر آمده وصيت کرد بر سنگ مزارش جمله ي " اين نيز بگذرد" را حک کنند که مايه ي تعجب همگان شد.. چندي نگذشته بود که به حکم حاکم قبرستان ويران شد و تکه ي اموات و سنگ و کلوخ گورشان به طرفي افتاد. 1- به من بگو نگو ، نميگويم ، اما نگو نفهم ، که من نمي توانم نفهمم ، من مي فهمم .(دکتر علي شريعتي) *وقتي خدا به تو ميگه : باشه ! دقيقاًهمون چيزي رو که ميخواي به تو ميده .. وقتي ميگه : نه ! .. يه چيز بهتر به تو ميده و وقتي ميگه : صبر کن ، داره بهترين چيز رو براي تو آماده ميکنه !!!
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 11:35 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
يکي بود يکي نبود . |
|
|
يکي بود يکي نبود . غير از خداي مهربون هيچ کس نبود . يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت : عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره . شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي . مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه . شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين . مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون . شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام . شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه . شنل: حنا کجا ميري ؟؟؟ حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن . شنل : اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !! حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي . بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن . شنل : حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟ حنا : آره با لوک خوشانس ميان . شنل : برو دختره ........................................... ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود ) شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!! ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن . ميره جلو سوارش ميکنه . شنل : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!! نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون . شنل : اون که هاج زنبور عسل بود . نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند . شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد . نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن . شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!! نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه . شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟ نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد . بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن . بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه . شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و .... خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن . ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 9:27 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
متن " دوست داشتن از عشق برتر است " ازکتاب دکتر علی شريعتی |
|
|
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 14:52 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
چند تا جمله ... |
|
|
• بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يه سكو بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني كه بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.
لطفا اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن. اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين. اونايي كه باعث شدن وقتي كه ناراحت بودين، سمت روشن واقعيتها رو ببينن. اونايي كه شما مي خوايد بدونن كه شما قدر دوستي با اونا رو مي دونين. اگه اين كار رو نكنين، خوب، براتون اتفاق بدي نمي افته ولي تنها شانس روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون گرفتين. (البته در مورد بقیه مطالب هم همین طور هست. فکر کنم هم شما قدر اونا را می دونید و هم برای دوستانتون ارزشمند هستند). |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 15:3 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
برنامه فقط براي امروز |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 13:16 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||
|
|
ببین کی بوده این شیخ محمود شبستری |
|
|
همه روز روزه بودن همه شب نماز كردن همه سال حج نمودن سفر حجاز كردن
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 15:17 توسط طرفدار هاشمي
|
|
||